يادت هست؟

گرافيتی يا نقاشی ديواری به آن دسته از ديوار نوشته ها يا نقاشی هايی گفته می شود که با انگيزه ای شخصی روی در و ديوار شهرها و اماکن عمومی کشيده می شود .
اين کار تقريبا در همه جای دنيا با منع قانوني مواجه است . گرافيتی با نوشته های سر دستی و يادگارهای روی ديوار متفاوت بوده و نيز مختص سن يا طبقه فرهنگی و اقتصادی خاصی نيست .

استاد صادق بریرانی یکی از پیشکسوتان طراحی گرافیک نوین ایران است. او سال1302 در بندر انزلی متولد شد و پس از طی تحصیلات ابتدایی و متوسطه در رشت و انزلی، در 1323 دیپلم دوره دوم دبیرستان را اخذ کرد. در آن زمان با معلم عارف مسلکی به نام "امیرهوشنگ زرینکلک" که در جوانی از مریدان میرزاکوچک خان جنگلی بوده ، آشنا میشود. او که تجربه نقاشی را از قبل داشت در اثر آشنایی با معلم و مرادش در کار نقاشی جدیتر شده و آبرنگ و رنگروغن را از زرینکلک فرامیگیرد.
بنفشه ای خوشرنگ
دميده بود در آغوش کوه ، از دل سنگ
به کوه گفتم:
شعرت خوش است و تازه وتر
وگر درست بخواهی ، من از تو شاعرتر
که شعرت از دل سنگ است و
شعرم از دل تنگ . . .
فریدون مشیری
گفته بودم :
پرنده ای که بوسيدن بداند
پرواز را فراموش می کند
نگفته بودم؟
حالا صدای گريه پرنده ای می آيد
که روياهايش را به ياد نمی آورد
خودمانيم
دنيای غم انگيزی داريم ...
...
مرداب اتاقم کدرشده بود
و من زمزمه خون را در رگهايم می شنيدم
زندگي ام در تاريکی ژرفی می گذشت
اين تاريکي،طرح وجودم را روشن می کرد
در باز شد
او با فانوسش به درون وزيد
زيبايی رها شده ای بود
و من ديده به راهش بودم
رويای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
رگهايم از تپش افتاد
همه رشته های که مرا به من نشان می داد
در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
شور برهنه ای بودم
او فانوسش را به فضا آويخت
مرا در روشن ها می جست
تار و پود اتاقم را پيمود
و به من ره نيافت
نسيمی شعله فانوس را نوشيد
وزشی می گذشت
و من در طرحی جا گرفتم
در تاريکی ژرف اتاقم پيدا می شدم
پيدا ، برای که؟
او ديگر نبود
آيا با روح اتاق آميخت ؟
عطری در گرمی رگهايم جابجا می شد
حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
و من چه بيهوده مکان را می کاوم ...
سهراب سپهری
اين وسيله نقليه که می بينيد auto-rickshaw ناميده می شود.
بهش نميشه گفت تاکسی ولی خوب کار تاکسی را ميکنه!!!
البته بايد بگم که 2 برابر تاکسی هم پول می گيره ،چون دربسته!!!
ظرفيتش 3 نفره ولی بعضی وقتها آدم مجبور ميشه 5 نفره هم سوار بشه ، البته رو هم!!!
وقتی به مقصد مرسي قيافه ات ديدنيست مخصوصا اگه بارون هم بباره !!!
ولی خوب بايد بگم ما اينجا با وجود اين تاکسی نيازی به شهربازی نداريم!!!
نم نم باران بهار است و خاک
چون دل من ، تشنه اين نم نم است
از دل خود ظلمت اين عهد را
هر چه در اين چشمه بشوئی کم است
مست ، زميخانه نرگس ، نسيم
ميگذرد ، تازه وتر، گل نشان
من ، همه جا همره اويم، که هست
همسفر و همقدمی گل فشان
باز، مرا باران ، از من گرفت
باز ، مرا نرگس ، از من ربود
همهمه ثانيه ها را شکست
پنجره خاطره ها را گشود...